مگر فردا را مي توان بدست روزهاي سياه سپرد؟
مگر گذشته در اسمان ها گم مي شود؟
مگر خدا هميشه صدايم را مي شنود؟
نه . اين گونه نيست .......![]()
آمد خدا٬ این جاست پیش من٬ در عالم من ٬در کنار من...
آري خدا آمد اين پائين ديدمش٬اشك بود....
خدا دوباره مي آيد با باران... ولي من دوست دارم خدا خنده شود ![]()
کاش می شد در رویا ها پرواز کرد .رفت تا اوج ٬ پروانه شد..
کاش می شد در آرزو ها خوابید و در بهشت بیدار شد ٬ با صداي بلبلان...
کاش می شد خدا با من بود برای همیشه ٬ ومن بودم يك دنياي زيبا...
كاش مي شد من باشم و خدا باشد و يك دنيا...![]()
روزگاری است که می وزد باد...
روزگاری است که می بارد باران ...
روزگاری است که می تابد آفتاب...
آری روزگاری است که می گذرد...
می گذرد....می رود...آری روزگار در تیک تاک ثانیه های زمان می گذرد و می رود
و من فقط به ملودی این آهنگ گوش می دهم آهنگی که از جنس غروب است....![]()
اگر روزي قطره ي آبي را كه در دريا گم شده ببينم....
يا اگر برگ زرد درخت پير را ببينم....
به او خواهم گفت :زندگي پايان ندارد هست حتي بعد مرگ زندگي خواهد بود
قطره آب باران مي شود مي بارد زندگي جاري مي شود و باز قطره آبی می شود در دریا...
برگ زرد خاك مي شود.... واگر دست تقدير كودكي راکه مادر مهربانش به
آن سبدی پر از میوه داده در زير درخت پير بنشاند برگ درختي خواهد شد
آري هر يك روزگاري خواهد داشت ....
ودوباره مرگ مي آيد یا با غم پاييز و يا با نشاط و گرماي تابستان ![]()
وآغاز زندگی از جاده ی تنهایی است ومقصدش برکه ی دنیا است وانسان به امید صبحی روشن به راه می افتد ولی وقتی برکه را می بیند انگار تمام غم های دنیا در دلش خانه کرده و می خواهد برای دیدن دریاچه قوها که همین نزدیکی است برود وباز در جاده زندگی قدم بردارد وانگار چیزی در وجودش می گویدبرو پس می رود به سوی دریا ی کوچکی که در مسیر زندگی است وبا خود می گوید این خدا بود که وجدانم را بیدار کرد وخواست تا به جایی امن تر سفر کنم ![]()
ادامه مطلب
ومن آسمان را رنگ می زنم رنگی از جنس دل .و کبوترانش را آزاد خلق می کنم. وابر هایش را سبز نقاشی می کنم وباد را به زردی خورشیدمی کشم. اما حال که به این بوم نگاه می کنم می بینم سایه ها نیستند ومن چه غریب می کشم این سایه های استوار را ونام این آسمان را می گذارم زمین وسایه هایش را آدم می نامم تا کبوتران همه را خوب بشناسندو به این سایه گمراه نشوند. وآزاد به سوی راه آدم ها حرکت کنند و سایه ها را در تور به دام اندازند ..........آری من شیطان را خلق کردم![]()
ومن از آب پرسیدم تا غروب چند ساعت راه است واو می گوید تا طلوع باقی است ومن می خندم . و تو در نگاه خورشید می روی ومن در نگاه خدا می میرم . اما نمی دانم حکمت زنده ماندن تو چیست ومن در حسادت این زنده ماندن کاری می کنم که یادی از من بماند و من خوشحالم که در آن روز آب را دیدم وبه خورشید سلام کردم![]()
من روز ها است که پی این راز به دنیای افکارم سفر می کنم وشاید این من باشم که این کلمات را از پس همدیگر می گویم........... نمی دانم وندانستن را هم از این اعمالم می بینم البته شاید این فریادصدایی باشد در شخصیتم ............من نمی دانم در کوله بار جانی که در سفر آفتاب به زمین کوچ می کندچه هست.............. شاید این منی باشم که در دنیای حال خواب گذشته را می بیند وشاید خدای درونم مغزم باشد که قلبم را تسخیر کرده وخواب آینده را می بیند...![]()
این نیمکت تنهایی من است که سالها بر روی آن الفبای جدایی را می نویسم .واین سکوت خالی از غم من است که حرف خدا روی آن هک شده است. من در نگاه های این بیشه زار به او نگاه می کنم و گل های دلتنگی را نثارش می کنم واز این سالهای سخت با او می گویم ...حال از پنجره ی امید هزار ان گل را که بوی محبت دارد به او می دهم .تا مرا از این کلاس درس که جز سکوت حرفی ندارد با خود ببرد شاید نیمکت های دیگر با وفا تر باشند.........![]()
من این بار درکنار این پرچین سایه ی تو را می بینم که از آفتاب سوزان سرچشمه گرفته وتو این بار مرا می بینی .منی که از غم این راه می میرد.آری باری دیگر تو را فانوس بدست می بینم .فانوسی که رنگ محبت دارد ...و تو این بار این فانوس را می چرخانی ومن در کنار این فانوس خدا را نظاره می کنم![]()
من او را دیدم ونگاه سرد اورا در برف های سفید. آری من کسی را دیدم که در تاریکی شب به خورشید فردا پناه می برد. دلش بزرگ است اما از جنس بدبختی ومی رود به سوی امید یخ زده ی فردایش به سوی راه چاره به سوی نیم نگاه فردا به سوی سقفی اما نه از جنس باد بلکه او خانه ی می خواهد از رنگ صفا . خانه ای می خواهد از جنس زمان. خانه ای می خواهد از گرمای محبت.او می خواهد در طلوع صبح امروز زندگی کند نه در فردای فریب دهنده...
(به یاد بی خانمانان که در سرمای این شب آرزوها یشان یخ زده )
ودر نگاه سرد این بیشه زار من کلاغی سرخ می بینم که در انتهای این شب به بالین ماه میرود .وصبح ها کلاغی سیاه می شود .چرا هیچ کس حرف مرا جدی نگرفت . چرا کلاغ سرخ من به داستان ها پیوست. چرا او مرا در این بیشه زار تنها گذاشت .من که با مردم از او حرف می زنم فقط خداست که به حرف هایم گوش می دهد .من که دیگر در بدنم توانی ندارم اورا در قفس سرخ زندانی می کنم. تا فردا آنرا به همه نشان دهم. ولی هیچ کس او را نمی بیند آری دریافتم او هم مثل ما آدم ها رنگ عوض می کند. آری فهمیدم تو همان کلاغ بد خبر این شهری ومن همان رهگذر ساده .خدای من: تو شنیدی حرفم را دیدی او ترا هم گول زد .ولی اینگار صدایی از آسمان می آید: آری او یک فرشته است .ومن را نگاه می کند واو این بار می گوید تو هم مثل آن کلاغ رنگ عوض میکنی؟و جواب او سکوت مردم شهر معجزه است... ![]()
ادامه مطلب
من در آغوش گرمای این آفتاب به خواب می روم و در انتهای ماه از خواب برمی خیزم وبه این خواب زیبا سلام می کنم .آری او در کنار من است ومن دوباره آن را می بینم او هم مرا دوباره می ببیند اما این بار من از این خورشید دل می کنم وبه دل شب میروم آری من از تنها ترین فریاد در دره ی شهر حرف می زنم جایی که خدا آن جا نیست ومن در انتظار او می مانم اما دیگر برای زنده ماندن وحرف زدن با او دیر است حال که به پیش او آمده ام می فهمم چه اشتباهیی کردم آری فهمیدم او همان خورشید بود اما من در این آسمان تنها چه نقشی داشتم وجواب من فریاد سکوت است
آری من بی خبر از این شهر سکوت میروم تابه دنیا خیالم برسم.می روم تا به زیبا ترین برسم .اما بر سر دو راهی سبز جاده هموار را انتخاب می کنم ومن تا آخرین راه رو این راه با خود دردل می کنم . من می دانم که خدایم بالای سر من است وبه حرف این مردم رهگذر گوش نمی کنم. ... میرسم به تنها ترین سبز در این کویر سرخ ومن این شهر را می بینم واین بار مردم مرا می بینند ومن این بار خود را مسخره می کنم که خدا با این بزرگی حتی برای خوش آمد گویی نیامد ...آری من اشتباه می کنم او تمام مدت در کنار من ماند ومن را با این مردم مهمان دوست تنها گذاشت تا معنای تنهایی را بفهمم...![]()
ومن در انتهای شب به او سلام می کنم به تنها ترین دوستم به تنها ترین تنها در آسمان .واو به من سلامی مهتابی می کند ومن او باهم به سفری رویایی میرویم .گاهی من او را در راه از یاد می برم و برای همین است که مهتاب من روز به روز کوچک تر می شود. ومن با این افکاراز خواب بیدار می شوم و این بار با خود عهد می کنم تا به این افکار سرو سامان بدهم .واین بار ماه من بزرگتر می شود آیا ماه من بخاطر من کوچک وبزرگ می شود کاش زودتر بزرگ شوم وبه این راز مرموز پی ببرم.....![]()
من نمی خواهم زندگی را صحنه ی مرگم کنم. من نمی خواهم زندگی را شیشه ی عمرم کنم .من نمی خواهم زندگی را سیبی سرخ تشبیه کنم .من نمی خوام به دست زندگی صحنه ی عمرم را آباد کنم. من نمی خواهم با تو بودن را از یاد ببرم.من از سیاهی شب به سوی تو می آیم .آری من می خواهم با تو بودن را صحنه ی زنده بودنم کنم. من می خواهم صحنه ی مرگم را زندگی کنم.....![]()
وباز با نگاهی سرد به من نگاه می کند.ومن او را در سفری به جاده ای بی انتها می برم و تنها با تو که در وجود من به دنیا آمدی به این سفر میروم. تا بهانه های تورا در این سفر گم کنم ودوباره من با تو به سوی سرزمین شادی ها میرویم وتنها برای تو از مهربانی میگویم. دوست من تنها با صدای تو از این رویا بیرون می آیم ای تنها ترین دوست من .وحال تو من را به سرزمینت ببر ومن را راهی سرزمین پرفراز مهتابی خودت کن .واو این بار می گوید :من به دنیای درون تو میروم بیا وهمراه من شو. ومن در سراسر دنیای خودم بهانه های بچه گانه ام را به دنیای زیبای او می برم وتنها خود را به جهانی نو می آورم پس دنیای زیبا را با او می سازم.![]()
با تو بودن را در نگاه برف های زمستانی یافتم .وزنده بودن رادر نگاه پنجره .ومن می کوشم تا به دنیایی آبادتر وزیباتر برسم .وتو در تنهایی لحضات من می کوشی به خدا برسی ومن این زندگی را تا اوج می سازم که تو به معبودت برسی. ولی تو مرا در نگاهت گم می کنی ومن تمام شب در انتظار تو می مانم واین بار من غزل رویا را می نویسم ودر امتداد شب به خدا میرسم وتو این بار خسته از لای چنار های سر به فلک کشیده در انتظار دیدار من می مانی ولی این بارهم باید من در انتظار تو بمانم تا تو این برزخ را تماشا کنی وتو این بار در ندای سردر گمی به شیطان میرسی. ومن این آرزوی محال باهم بودن را به گور می برم.![]()
ادامه مطلب
دوباره این شب سیاه به پایان می رسد ومن با صدای دلنواز او از خواب بیدار می شوم. صدایی از اعماق قلبم صدای از درون دستانم صدایی از لای انگشتانم صدایی به گوشم می رسد. از انتهای زمین به او سلام میکنم واز اعماق جنگل های تاریک با او دردل میکنم .انگار او من را می بیندولی جسمی جلوی من در برار من نیست .ومن باز از آمدن او خوشحالم ولی او زود مرا ترک می کند .ومن را برای فردا آماده میکند .من بر روی زمین می نشینم و به فردای خود می اندیشم به فردایی زیبا .ولی این سالها که من دیگر به پای درخت گیلاس نمی روم مرا کمتر نگاه می کند. او کمتر عجله دارد او مرا ازیاد برده ومن نیز او را. وامشب برای خودم می نویسم واز این زندگی شکایت میکنم وبه فردا میگویم .حال که من در این زنگی گم شده ام واو هم مرا گم کرد برای به یاد آوردنش این بار به جلوی آینه می روم حال می فهمم که چرا او رفته ودر آینه این بار می بینمش واو در مقابل من زانو می زند ومن باری دیگر در مقابل او می نشینم واو را صدا میزنم :هم بازی مهربان آبی فردایم ![]()
نور از لای پرده های سرخ به داخل می آمد ومن برای زیباترین خواب آماده شده ام. آماده برای تکرار لحضات زندگی .تکراری برای بازسازی رویاهایم .برای بزرگ شدن امانمدانم روحم در کجا سیر می کند ومن باری دیگر به دنبال این روح گمراه عازم دنیای ارواح می شوم .به جایی میروم که زمان در لحظاتش حل می شود ومن او را صدا می زنم ولی اینگار کسی مانع می شود مانع به هم پیوستن من واو. اینگار نیرویش چندین برار نیروی ناتوان من است او این جمله را تکرار میکند آری او میگوید :از خاک به خاک .و من در راه گزیر از این مدار ناپایدار می کوشم تا به روحم برسم اما دیگر خسته ام واز این تکرار میترسم آیا او به سوی کسی رفته که ستایشش میکند آیا او دوباره متولد می شود . ومن از سایه ی خود وحشت دارم و برای همین از خاک به سایه ام کوچ می کنم به جایی آباد تر وسرخ تر از نوری که از لای پرده های اتاقم به داخل می آید ومن باز با چشمانی ابری سر به بالین میگذارم.![]()
دوباره صدایش به گوشم خورد .ترسیدم!ودوباره به راه افتادم اما نیرویی عجیب مرا در خود گرفت ومن از ترس بدون حرکت ماندم وآرام آرام قدرت خاصی را در بدن نیمه جانم حس کردم گرمایش از خورشید بیشتر بود واز زمین هم سخاوتمند تر و از دریا مهربان تر و من چه قدر از او خوشم آمد ولی او خیلی زودتر از آنچه که فکر می کردم رفت وباز من آن حس گرم را در وجودم پیدا کردم.ولی این بار او از من دور تر شد و من هم اورا دیگر لمس نکردم انگار وجودش مایه ی عذابم شده بود من او را هم از خود راندم ومن ماندم و تنهایی شب واین حس آزار دهنده .ولی این حس زیاد دوام نیاورد واو هم رفت ودرانتهای شب جایی که سپیده ی صبح به شب میرسد گم شد او هم مرا نپذیرفت وباز من بی اختیار منتظر خوش بختی بودم غافل از این که فرشته ی مهربان من در اسارت غرور من گرفتار شده بودو غول دو سر اعمال بد من زندان بان او بود![]()
آفتاب بالای سرم را حس می کردم وبه صدای نفس هایم گوش می کردم و بال های آبی ام را گشودم .طراوتی آبی تر از رنگ بال هایم مرا دربر گرفت . ومن به این دنیا آمدم .فکر می کردم خدایم را فراموش می کنم ولی در نگاه مادرم خدا را به یاد آوردم.سال ها گذشت ومن از کنار درخت سیب تکان نخوردم تا شاید با بالآ رفتن از آن به خدا برسم ولی درخت سیب کوتاه بود.صبر کردم با آنکه در کویر قلبم جای خالیش را حس میکردم ودرخت بزرگ شد وباز من از آن بالا رفتم تا به او برسم وبه او سلام کنم ولی درخت باز هم مرا نرساند ومن خسته شدم ترسیدم دیگر اوا نبینم واز این افسردگی پیر شدم وناگهان چشمم را گشودم ولی باز به آرزویم نرسیدم چون او زودتر از من سلامی از جنس آسمانی کرد ![]()